سید جان سلام میدونم خیلی دیر کردم اما خودت به بزرگواریت ببخش به دل شکسته ام وبه قلب خسته ام به همه تنهایی هام که مونسی جز تو براشون نیست سید دلم گرفته از همه چیز همه ایمان نداشته ام که شده بود یه بهمونه برا خونه غرور وخودخواهیم که تو نابودشون کردی آره سید جان راه بیراهم رو به شاهراهی کشوندی که مبداش از تو بود اما مقصد به خدا میرسید یه میخونه باز کردی و شراب ناب مستیت رو مجنون وار بر
جام مستی مون ریختی وما دیوانه وار سر کشیدیم شدیم باده نوش محفلی که کسی به مستیش لب خم نمی کرد سید حلقه ای بستی به دور دلامونو کشیدی وکشیدی وکشیدی اونقدر که حلقه ریشه کرد تو وجودمون وشد یه قسمت از قلبمون اون موقع این تو نبودی که ما رو تو جاده عشق مولا وسرور جلو میبردی حالا دیگه این شاهرگ خون رسان قلبمون بود که گره خورده بود به دست تقدیر تو که بیاد وبیاد ورسم شیدایی رو از محفل تو یاد بگیره .اما سید جان این رسمش نبود نه نبود که جام مستی دستمون بدی وبعد وارد گودیمون کنی که رهایی ازش جز وصال میسر نبود وبدون اینکه راه رسیدن رو هموار کنی تنهامون بزاری وبری .سید نگو که نمی شد نگوکه باید میرفتی نگو چی میشد دست ما رو هم میگرفتی درسته لیاقت نداشتیم ریاضت بکشیم و اما برا آقا که گریه کرده بودیم براش زجه زده بودیم بی وفا لااقل خودت دیدی که با صدات پیداش کردیم پس چرا ؟..... یه نشونی یه جاده یه پیغام اینم نمی تونستی /نگو نه که دلخور میشم .سید جان به قلب زخمی مون یه نگاه بکن خودت یادمون دادی بسوزیم وبسازیم وبه این سوختن عاشقی یاد بگیریم اما نه دیگه اینجوری بغض راه گلومونو گرفته حنجره مون دیگه صدا نداره دستامون دیگه قوت نداره. تو که بودی لااقل یه کی بود که بشه بهش تکیه کرد یکی که رسم عاشقی واقعی رو با جام مستی رقیه یاد گرفته بود یکی که غربت رو از صدای خسته زینب به جون خریده بود یکی که می دونست چطور دور شمع وجود معشوق پرواز کنه که جز خاکستر ازش چیزی نمونه اما سید جان گفتن سوختن اما دیگه چرا با آتیش وجودت همه هستی مارو به آتیش کشوندی که دیگه خاکسترمون هم تاب سوختن نداشته باشه اما آتیش دومت که از ققنوس وجودت ریشه گرفت با هر بالی که به هم میزد شعله های عشقت همه دارو وندارمون رو به آتیش کشید و سوز واندوه رو به گوش همه دنیا رسوند .سید جان نمی دونی شدی یه لیلا که همه عاشقات یه جوری با اسمت رسم عاشقی به پا میکنند هر کدوم شدن یه مجنون که اسمت رو هر شب با قلم جان وجوهر اشک رو ابر های شناور آسمون می نویسن اما هر روز صبح وزش یه نسیم همه دردو دلاشونو ازصفحه آسمون پاک میکنه واونا دوباره هر شب سر به سجاده عشقت میزارن وبااشکاشون رسم غم نویسی رو تکرار میکنند .سید جان نمی دونم چی بگم ....شدی یه اسطوره که که هیچ تاریخ نویسی نمی تونه رسم شیدایت رو به کاغذ بکشه آخه اشکهای قلم رو سیاهی جوهرو رو بستر سفید کاغذ به شرمندگی میکشونه سید جان شدی یه قصه که مادرا هر شب لالایی هاشون رو با صدای نه نه غریب نه نه جوان نه نه حنجره خستت به نگاره در میارن واز پسر واولاد زهرا میگن که غریب عاشق شد غریبی یاد گرفت غریب موند وغریب رفت .....سید جان دیگه دستام قدرت نداره دیگه سجاده ام داره غرق میشه از اشکهای شبونه ام دیگه .....
سید میگن رفتی اما نه تو زند ه ای مگه خدا نگفته شهدا را مرده نپندارید آنها زنده اندو نزد ما روزی میگیرن خوب سید تو هم شهیدی شهید عشقت شهید رسالتت رسالتی که به دامان ما گذاشتی و رفتی .سید جان دلم نمی یاد ازت گله کنم اما بی وفا این رسمش نبود نگفتی بی تو میریم نگفتی یه دل داشتن که گرفتمش حالا شدیم بی دل سید جان قسمت میدم به دلت که هیچ وقت نتونست از میخونه عشق مولا دل بکنه دلمون رو بده بدست آقا بگو آقا جون من تونستم دل بکنم اما اونا نمی تونند حالا دلشون رو آوردم پیش کش خودت یه راهی جلو پاشون بزار لا اقل به خاطر کعبه شون که تویی ببین آقا جون اینا هیچی نمی خوان فقط خودتو می خوان خودت مستشون کن.سید جان دیگه نمی تونم دیگه ........
بزار اینو هم بگم سید جان به دل رقیه نگاه کن زجه های بی کسی شو ببین اشکهای فراقش رو از عشقش ببین اندوه وسوزش رو ببین شاید همه غم های عاشقات ذره ای از غم خانم نباشه اما سوزش رو نگاه کن که تو رو سوزوند وذره ذره آبت کرد و دم نزدی حالا این توای که شدی دلیل ما برا سوختن ودم نزدن ما .سید خودت دستمونو بگیرو......
سید جان خدارو شکر به این عاشقی به این سوختن سید جان همه هستیم وهمه کسم رو همه دلیل بودنم رو همه دنیا وهمه عقبام رو مدیون تو ام همین وبس فقط همین......

